سلام
هفتهی آینده کاراموزی سنگ با مربیگری آقای علینژاد برگزار میشه.
اتاق گروه کوه هم راستی به همت دوستان کلی تر و تمیز شده و تغییر دکوراسیون داده. دستشون درد نکنه.
نگارش توسط مدیر وبلاگ در موضوع متفرقه | لینک ثابت
پاییز تازه داره میاد. جا نمونین. جنگل های هزار رنگش البته منظوره. این برگا یادگاری از کلکچال پارساله. چند روز پیش پیداشون کردم. هدیه به دوستان عزیز. در ضمن برنامههای شخصی رو هم اینجا میشه اعلام کرد. هر کسی که مایل بود یه کامنت خصوصی(واسه اینکه وقتی وارد میشم نشونش بده) بذاره، تا برنامه رو اعلام کنیم بلکه دوستان بیشتری از این فصل لذت بیشتر ببرند.

نگارش توسط مدیر وبلاگ در موضوع متفرقه | لینک ثابت
خوب واقعا خوب نیست که یه گروهی چهل سال برنامه اجرا کرده باشه (بدون کاراموزی ها و تمرینها الان حدود ۳۰ برنامه در سال اجرا میشه) و اونوقت مستندسازی خوبی نداشته باشه.
قراره آخر هفته یه جلسهای به همت مجتبی عبدی برگزار بشه و برای سروسامون دادن به وضعیت مستند سازی (گزارشها، عکسها و...) یه اقدام اساسی شروع شه.
نگارش توسط مدیر وبلاگ در موضوع متفرقه | لینک ثابت
سلام
خلخال به اسالم اجرا شد. تا اونجایی که من خبردار شدم خیلی هم به بچهها خوش گذشته.
اما خبر اینکه کجور به نوشهر به خاطر نبودن وسیله نقلیه، یک هفته عقب افتاد. بنابراین برنامه هفته اول آبان برگزار میشه.
سرپرست: سروش طالبی (ریاضی ۸۶)
مسئول فنی: همایون فطرس (صنایع ۸۵)
البته طبق معمول برنامههای اول سال تحصیلی اولویت با ورودیهای جدید است.
نگارش توسط مدیر وبلاگ در موضوع متفرقه | لینک ثابت
به دلم افتاده بود ... مثل همه ی وقت های دیگری که به دلم می افتد و می دانم که دلم راست می گوید!!! هر چند که تازگی ها زیاد حرف می زند! ( دلم را می گویم!!!) و من هم عادت کرده ام که زیاد توجهی نکنم ! به دلم افتاده بود نروم ... یعنی راستش را بخواهید یکی دو روز قبل از برنامه یک جوری بودم ... در کشاکش!!! البته انگیزه هم برای رفتن داشتم! زیاد!!! و خوب به هر حال عقل حکم کرد که بروم و من هم گفتم چشم!!! راه افتادیم برویم علم! قرار بود 7 دختر باشیم که صبح برنامه فهمیدیم صائمه نمی آید! ( صائمه هاشمی- شیمی 85) شدیم 6 دختر که عبارت بودیم از: نرگس ( نرگس موسوی - شیمی 84) ملقب به "شیخنا" پگاه (پگاه جلالی- فیزیک 83) الهه ( الهه فرشادی - صنایع 83) مرضیه ( مرضیه کرمی - برق 84) زهرا ( زهرا سهراب پور - شیمی 84) نگار ( نگار تفتی - شیمی 84) اینشون منم!!! به اضافه ی سه دوست عزیز از پسرهای گروه که قبول زحمت کرده بودند و در سمت مسئول فنی و همراه با ما بودند: آقای مسعود لبانی - آقای میثم تکلو زاده و آقای امید صحرادوست قرار شده بود که در مسیر و روز اول با پسرها که عازم هفت خوان بودند هم مسیر باشیم. فکر می کنم 7 نفر بودند اگر اشتباه نکنم... آقای تکلو زاده و آقای معافی قرار شد که با اتوبوس بیایند و بقیه ی اعضای دو تیم با ماشین دانشگاه عازم رودبارک شدیم... حس عجیبی دارم... انگار که وظیفه ای بر دوشم باشد ... انگار که دعایی پشت سرم... انگار که نگاهی دوخته شده باشد به پایم ... انگار که "باید" بروم و خوب می دانم که "باید" بروم ... هر چند که دلم راضی نباشد... هر چند که هر لحظه چیزی هرّی !!! پایین بریزد در دلم... روز خوبی است روز اول ... خوش می گذرد ... مسیر ساده و شیب ملایم و هوا خوب! واقعاً خوب است... آواز می خوانیم! شیخنا (نرگس) را به کمک می طلبیم ... و او برایمان موعظه می کند ... بایدها و نباید ها را وضع می کنیم و همین روز اولی گربه را دم حجله ... ؛ بله!!! پسرها می آیند و جلو می زنند... می نشینند ... ما می آییم و جلو می زنیم ... می نشینیم ... می آیند و جلو می زنند ... و این جریان تکرار می شود و می شود دستمایه ی شوخی و خنده و گذر ساعات روز اول ... خستگی احساس نمی کنم... انرژی با حرف زدن در من مضاعف می شود انگار ! ... احساس تازه ای هم دارم ... انگار مرضیه را تازه پیدا کرده ام ... خوشم می آید ... دیر شناختمش ... بعد از این همه وقت؟! ... خوشحالم که بیشتر با مرضیه آشنا می شوم ... و یک فکر خوب مثل یک باد ملایم از ذهنم می گذرد ... بر دلم می نشیند ... چقدر این آدم ها را دوست دارم ... تک تکشان را ... چقدر دوستشان دارم ... چقدر کوله هایمان سنگین است ... چقدر کوله هایشان سنگین است ... چقدر خوب است که همه با همیم ... حقیقتاً راضی ام!!! صدای آقای لبانی می آید که انگار محترمانه می خواهد اگر می شود کمتر حرف بزنیم!!! چه درخواست سختی!!! نه می شود روی ایشان را زمین انداخت و نه می شود حرف نزد!!! چند دقیقه ای به حرمت ایشان کمتر حرف می زنیم که حوصله مان سر می رود و روز از نو ... "شیخنا" طرف ماست و این یعنی خوب!!! پناهگاه سرچال می شود پایان روز اولمان ... پسر ها کله پاچه می خورند و ما تعجب می کنیم ... ما محافظه کارانه غذای فردایمان را آماده می کنیم و آنها می خندند... نوشابه می خورند و ما مبهوت، نگاهشان می کنیم ... و من با خودم فکر می کنم ... این کوه وقتی این آدم ها نباشند ... وقتی آدم ها نباشند... با خودم فکر می کنم ... سرچال تا همیشه صدای خنده های ما را با خود خواهد داشت ... سرچال همیشه ما را به یاد خواهد آورد ... با خود فکر می کنم ... این آدم ها را چقدر دوست دارم... خسته؟!!! ... این روزها خسته تر از آن شبم ... ادامه دارد ...
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
تاریخ اجرا: ۱۲ تا ۱۵ تیرماه ۱۳۸۷
به قلم دوست عزیز و گرامی و سرپرست محترم برنامه، جناب آقای محسن خان کاوه. البته یه قسمتای خیلی کوچیکی رو موقع تایپ با اجازهی خودش تغییر دادم
روز اول : چهارشنبه (12/4/87)
تيم چهار نفرهي ما، قيصر، حميد، مجتبي و محسن حركت خود را ساعت 16:15 از ترمينال شرق و از طريق اتوبوس تعاوني 2 (نفري3500) به سمت آمل آغاز كرد. مقصد ما روستاي ناندل، همان مبدا دماوند شمالي بود. نزديكيهاي وانا بود كه اتوبوس خراب شد و حدود يك ساعتي از زمان...(ادامه مطلب)
نگارش توسط مدیر وبلاگ در موضوع گزارش برنامه ها | لینک ثابت
اوایل خرداد بود و درگیری های امتحان های پایان ترم و کلی کار نکرده و تصمیم انجام کارهای بزرگ در تابستان پیش رو ... خوب یادم هست که حال و روز چندان خوبی نداشتم و فقط می خواستم که همه چیز ( هر چه که هست!) هر چه می شود زودتر تمام شود ... خوب یادم هست... این جلسات کمیته فنی هم عالمی دارد ... هر روز که می گذشت ... این را بیشتر می فهمیدم ... برنامه ریزی برای علم ... برنامه ریزی برای گرفتن مسئولیت فنی... گاهی دوست داری خودت را "فقط" به خودت ثابت کنی... دوست داری مطمئن شوی ... برنامه ریزی می کنم ... روزی اینقدر می دوم ... روزی اینقدر نرمش... هفته ای 2 روز تمرین سنگ ... هفته ای 1 روز کوه! ... بیشتر از این هم نه!!! کلاس های این ور و آن ور و کلی کار و کتاب و این حرف ها... وقت برای بیشتر از این نخواهم داشت... برنامه ریزی می کنم ... انگیزه ... انگیزه ... عجب موجود غریبی است این انگیزه ... وقتی باور کند که لازمش داری ... می آید... فقط باید باور کند که لازمش داری ... انگیزه ... خداییش برایم مهم است ... فکر می کردم برایمان مهم است ... می روم جلسه ی کمیته فنی ... تقریباً خودم را سنگ روی یخ می کنم بس که می گویم چرا نباید بریم علم؟! ... آخه ما کلی زحمت کشیدیم ... کلی کار کردیم ... می خوایم بریم... این مهم نیست؟! ... حرف های جالبی شنیده می شه... ریسک ... خطر ریزش سنگ ... خطر دست و پا شکستگی ... شوخی می کنید؟!!! .... حتماً دارید شوخی می کنید! ... بچه هم که بودم با این حرف ها گول نمی خوردم! ( این را در دلم می گویم.) سیاه کمان تصویب می شود ... من مطمئنم که نمی روم ... گروه دیگری در برنامه ی تابستانه اش روی تاریخ برنامه ی گروه، علم دارد! مطمئنم که با آنها خواهم رفت ... می گویم و نمی گویم... انگیزه ... انگیزه ... تعجب می کنم از اطرافیانم ... البته بار اولی نیست که تعجب می کنم ... بعضی ها بعد از چند وقت اعتراض می کنند که : "یعنی چی؟!" " ما قرار بود بریم علم از مسیر سیاه سنگ ها" ... دوباره بحث را به جلسه ی کمیته فنی می کشانند ... بحث می کنیم ... می پذیرند ...می رویم علم... از مسیر سیاه سنگ ها... کاش آدم ها برای هم ارزشی ... رفاقتی ... محبتی... دلم می گیرد ... دوستشان دارم ... بچه های گروه را می گویم... ادامه دارد...
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به مناسبت چهلمین سالگرد تاسیس گروه کوه دانشجوی شریف
آدرس :دانشگاه صنعتی شریف،ساختمان یونیون
تلفن :02166165828
پست الکترونیکی: kooh_sharif@yahoo.com
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
دوستان
آقاي منصوري
فدراسیون کوهنوردی
کوه بان
قلمرو کوهستانی ایران
انجمن کوهنوردی پلی تکنیک
انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران
انجمن کوهنوردی دانشگاه علم و صنعت
کلوپ دماوند(وبلاگ)
کوهنورد
مجله کوه
انجمن کوه نوردان ایران
گروه کوهنوردی همت شمیران
حسين سرافراز
هيئت كوهنوردي استان تهران
كلوپ دماوند (سايت)
سايت تخصصي كوهنوردي هم طناب
اسپيلت
ادامه ي لينك ها
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY