زمان برنامه های تابستان گروه تا قبل از ماه رمضان مشخص شد؛
|
برنامه |
زمان |
|
|
سهند (آذربایجان) |
8 تا 12 تیر |
ویژهی دختران |
|
شاهو (کرمانشاه و کردستان) |
15 تا 19 تیر |
ویژهی پسران |
|
پیشبرنامهی دماوند – هفتخوانی (گچسر) |
۱ مرداد و ۲ مرداد |
ویژهی دختران |
|
پیشبرنامهی دماوند – لشگرک بزرگ (پراچان به حصار چال) |
۸ و ۹ مرداد |
ویژهی پسران |
|
دماوند |
1۳ تا ۱۶ مرداد |
دختران و پسران |
|
برنامهی آموزشی-فنّی |
هفتهی آخر مرداد |
دختران و پسران |
فعلاً مشخص شده یکی از جبهههای مورد صعود دماوند امسال پسرها شمالشرقی است و دختران در نیمهی مرداد جبهههای غربی و شمالی دماوند را صعود خواهند کرد.
احتمالاً برنامهی آموزشی-فنّی به صورت اردویی چندروزه در منطقهی تخت سلیمان برگزار خواهد شد.
جلسهی بعدی کمیته فنّی دوشنبه 4 خرداد ساعت 5 بعد از ظهر.
نگارش توسط همایون در موضوع تقویم فصل | لینک ثابت

شرح عکس: مجتبی محمودی، دالاخانی: بازگشت به پناهگاه
1 سال و 8 ماه و 29 روز پیش در چنین روزی، شیخنا مجتبی محمودی، وبلاگ هم نورد را بنبان نهاد و اولین نبشته را در آن نبشت.
پیر وبلاگ ما، در این دو سال ربع کم (تو بخوان یک سال و سه ربع)، بسیار تلاش کرد و وبلاگ را به شکل امروزی اش رساند. هم اکنون نیز صحنه را خالی نکرده و به خدمت در بخش خطیر راه اندازی وب سایت مشغول می باشد.
همین جا، به عنوان ایشالله آخرین مدیر وبلاگ، از اولین مدیر وبلاگ بسی تشکر می کنم. هم نورد خسته نباشی!
----------------------------------------------------------------------------------
با تشکر از خانواده های محترم رجبی، رجبی زاده، رجبی پور .....، ...، .. ، و کلیه عزیزانی که ما رو یاری کردند:
نگار تفتی، همایون فطرس، اکبر امینی، فرهاد قربانی.
متشکریم.
هم چنان نیازمند قلم های سبز شما هستیم. :دی
نگارش توسط زهرا جلیلی در موضوع | لینک ثابت
کار آموزی برف مشترک

4 شنبه و 5 شنبه و جمعه : 30 و 31 اردیبهشت و 1 خرداد
سرپرست فرهاد رمضان قربانی 09126016066
در صورت تمایل به شرکت حتما تا ساعت 12 یکشنبه ( 27 اردیبهشت ) با سرپرست تماس بگیرید
نگارش توسط زهرا جلیلی در موضوع اخبار- اطلاعیه ها | لینک ثابت
صبح پنجشنبه 10 اردیبهشت برنامهی گروه کوه دانشگاه، با حرکت اتوبوس دانشگاه به همراه 32 پسر شروع میشود. چند روز اخیر هوای تهران بارانی و رگباری بوده و دلهرهی من به عنوان پشتیبان برنامه از شب پنجشنبه شروع شد که مبادا بچهها که خیلی از آنها هم که اوّلین برنامههای کوهنوردیاشان را تجربه میکردند دچار حادثهای شوند. پیشبینی هوای پنجشنبه و جمعه هم هوای خوبی را حکایت نمیکند. صبح پنجشنبه که حوالی ساعت 10 بیدار میشوم با دیدن هوای آفتابی و روشنی آسمان کمی خیالم راحت میشود. با سرپرست تماس میگیرم و میگویند که گاجره هستند و همه چیز خوب و عالی و جای من خالی و... . روز به ظهر میرسد و من هم در ذهنم مدام مرور میکنم که علی القائده بچهها در آن ساعت کجا هستند. حوالی ساعت 3:30 است.
پای تلویزیون مشغول تماشای فوتبال هستم، استقلال – مس رفسنجان. هوای شمیران از ظهر کم کم گرفته شده و حالا نم نم باران شروع شده. لحظه به لحظه هوای تهران رو به خرابی میرود و از آنجا که طبق برنامه تیم الان میبایست در حال صعود گردنهی شیورکش باشد، یا روی آن رسیده باشد، بسیار نگران هستم و تصور صاعقهای که روی خطالرأس ممکن است اصابت کند مدام در ذهنم میپیچد. صدای باران بسیار شدید از بیرون شنیده میشود و پشت سر هم رعد و برق میزند. مدام با گوشی شمارهی سرپرست و مسئول فنی و هر کسی از بچهها که شمارهاش را در گوشی دارم میگیرم و همهی آنها گوشیشان خاموش است. به همهی اینها sms خالیای هم میفرستم تا اگر گوشیاشان روشن شد و آنتن داد خبردار شوم. به یکی دو نفر که فکر میکردم برنامه را رفتند زنگ میزنم و درکمال ناباوری جواب میدهند. تازه میفهمم که آنها تهرانند و برنامه نرفتند. از شدت باران داخل کوچه آب راه افتاده و از پشت پنجره که به کوهها نگاه میکنم وخامت حال بچهها را متصور میشوم. پیاپی سعی میکنم با موبایل آنها را پیدا کنم.
ساعت 6:35 عصر است و باران و رعد و برق از تب و تاب افتاده و هوا بهتر شده، که sms خالیم به رامین، مسئول فنی، deliver میشود. تماس میگیرم و رامین گوشی را برمیدارد و بلافاصله قطع میشود. کمی به زمین و زمان و مخابرات بد و بیراه میگویم و دوباره تماس میگیرم. وقتی بر میدارد، سریع میگویم: "فقط بگو کجایین؟"، دوباره قطع میشود و اعصابم بیشتر به هم میریزد. دوباره زنگ میزنم. رامین گوشی را بر میدارد و این بار قطع نمیشود. میگوید روی خطالرأس هستند در حال رفتن به سمت قلهی 3700 متری که از یال شمالی آن به طرف وارنگهرود سرازیر شوند. حال همه خوبست امّا رامین میگوید هوا زیاد خوب نیست. میگویم مواظب بچهها باش وخداحافظی میکنیم. میدانم داخل وارنگه رود احتمالا دیگر آنتن نمیدهد.
در همان هوای خراب مهدی و مجتبی عبدی هم اتاقیهای رامین به من زنگ زدند و از حال بچهها پرسیدند. هوای خراب آن موقع تهران همه را نگران کرده بود. حوالی ساعت 8 بود که میثم زنگ زد و پرسید که از بچهها خبر دارم یا نه؛ میگفت یکی از بچههای برنامه مادر پدرش با او تماس گرفتند و احوال پسرشان را جویا شدند، ابولفضل ذاکر صالحی. مثل اینکه گوشیاش را هم خانه جا گذاشته بود و این نگرانی پدر مادرش را دو چندان میکرد. تا شب، هرکسی که زنگ میزد خبر خوب سلامتی بچهها را پس از آن طوفان وحشتناک تهران میشنید و من هم باز sms خالی برای بچهها فرستاده بودم که اگر آنتن داشتند خبر دار شوم.
صبح جمعه، هوای تهران خوب و نیمهابری بود. هیچکدام از smsهایم deliver نشده بود و این خوب قابل درک بود. جریان ذهنی من طبق اطلاعاتی که داشتم این جور بود که طبیعتاً بچهها اگر صبح شروع به حرکت کرده باشند تا ظهر حداکثر روی گردنهی گون پشته هستند و موبایلشان باید آنتن داشته باشد. حوالی ظهر بود که خبری از بچهها نبود و هوای تهران هم مثل این چند روز داشت کمکم میگرفت. حوالی ساعت 2 با محسن صحبت میکردم که پادگان مرزنآباد است. میگفت هوای آنجا آفتابی است و خوب، و این از نگرانی من کم میکرد. ساعت به ساعت که میگذشت هوای تهران بدتر میشد و از بچهها هم خبری نبود. پراکنده بچهها از تهران هم تماس میگرفتند و حال گروه را جویا میشدند که من هم آخرین خبری که داشتم که مربوط به دیروز عصر بود به آنها میدادم. تئوری پردازیهای مختلفی در ذهنم میکردم. وارنگه رود در بعضی نقاط بهمنگیر است و این نگران کننده بود. همینطور فرود گروه از گردنهی شیورکش هم در صورت بیاحتیاطی و فرود از دامنه، امکان ایجاد بهمن دارد. یا اینکه گم کردن مسیر گردنهی گون پشته و ازین گونه حدسها.
ساعت 5 بعد از ظهر جمعه، هنوز خبری از بچهها نبود. میدانستم رامین در کوهنوردی اهل ریسک نیست ولی اینکه بچههای کمی در تیم تجربهی کافی داشتند مسألهی نگران کنندهای بود. شمارهی رانندهی اتوبوس را که قرار بود دنبال بچهها برود از میثم گرفتم و سعی کردم با او تماس بگیرم. تلفن او هم آنتن نمیداد ولی عاقبت حوالی ساعت 7 عصر با او تماس گرفتم. میگفت ناحیه است، امّا بچهها هنوز نیامدهاند و میپرسید کی میرسند. سرپرست ساعت 6 را با او هماهنگ کرده بوده؛ به او گفتم بماند تا بچهها بیایند، مشکلی نیست. با میثم مجدّدا صحبت کردم. میثم در راه تهران داخل قطار بود. نظر او نیز مثل من این بود که تا یکی دو ساعت دیگر صبر کنیم و پس از آن تیمی به دنبال بچهها از سمت ناحیه بروند. با هادی و مجتبی تماس گرفتم و آماده بودند و میلاد نیز برای این موضوع هماهنگ شد. ساعت 9 شب بود و پدر و مادر چند نفر از بچهها با من تماس گرفته بودند و من به آنها میگقتم بچهها کمی دیر میرسند و سالم و خوب هستند. همان موقع وسایلم را جمع و جور میکردم و به سمت خوابگاه راه افتادم که دنبال هادی و مجتبی و میلاد بروم. در راه با میثم صحبت کردم که کارها و تماسهای مربوط به تهران به او و مجتبی شادمان سپرده شد. در راه خوابگاه مجتبی عبدی هم اتاقی رامین با من تماس گرفت و اصرار میکرد که همراه ما به ناحیه بیاید. در نهایت پذیرفتم. ساعت 10:30 جمعه شب همه سوار ماشین بودیم و بنزین زدیم و وارد جادّه شدیم.
هادی فراموش نکرد و شربت و چند کیک برای ما که که دو سه نفرمان شام هم نخورده بودیم گرفت. در راه تا پل زنگوله، دو راهی که سمت بلده از جادّهی چالوس جدا میشود، و در ادامه داخل جادّهای که تنها مسافر آن ساعت 2ی نیمه شب شنبهی آن، ما بودیم، بحث انتخابات و ... داغ بود و سرگرم بودیم. وقتی به گردنهی لابشم رسیدیم، نفس همه گرفت. جادّه یک بانده میشد و دو طرف جادّه دیواری به ارتفاع 7-8 متر برف بود که جادّه مانند کانالی از داخل آن میگذاشت. در اردیبهشت دیدن این صحنه حیرتآور بود. ساعت یک ربع به سه شب به ناحیه رسیدیم.
اردانی، رانندهی اتوبوس اتوبوسش را روشن کرده بود و به همراه بچههایش داخل اتوبوس بودند و از گرمای بخاری اتوبوس استفاده میکردند. وقتی دید ما را از بچهها پرسید و آن چه میدانستیم گفتیم. طولی نکشید تا حاضر شدیم و ساعت سه نشده بود 5 نفری به قصد درّهی ناحیه حرکت کردیم. شب بود و روستا در خواب و تنها صدا، صدای رودخانه بود. با خارج شدن از سوی شرق روستا وارد کوهستان شده بودیم و هادی، که تابستان سال 85 در برنامهی خطالرأس کلون بستک به آزادکوه حضور داشت و برنامه را در روستای ناحیه تمام کرده بود، راهنمای تیم شده بود. هوا کم کم روشن میشد امّا به نظر همه آن درّه که در آن بودیم درّهی ناحیه نبود. GPS هم سوی گردنهی گون پشته را با سوی حرکت ما با زاویهای در حدود 120 درجه نشان میداد و اینها همه حکایت از اشتباه کلّی ما در مسیریابی بود. حوالی ساعت 5 صبح شنبه زیر کاسهی منتهی به قلّهی رستم چال بودیم. امّا آن لحظات تصور همهی ما از این قلّه، قلّهی نرگس شرقی بود. به هر روی، با در نظر گرفتن اینکه خبری از بچهها نیز نبود، تئوری های تازهای غیر از حوادث در ذهن ما شکل میگرفت. اینکه شاید به دلیلی بچهها از وارنگهرود برگشتهاند یا حتی اینکه اشتباهاً یا به دلیلی دیگر، گردنهی سوتک را صعود کردند و از این قبیل. ساعت 6 صبح مجتبی شادمان با من تماس گرفت و خبری از ما جویا شد که بیخبر بودیم. در همان لحظات بود که هادی و مجتبی فهمیدند که کجاییم و کجا اشتباه کردیم. به سرعت به داخل درّه سرازیر شدیم و ساعت 7:20 کنار رودخانهی ناحیه و داخل درّه ناحیه از خستگی و گرسنگی پخش زمین شدیم.
یک ساعتی صبحانه، که همان کیک و شربت و چایی بود خوردیم و در نهایت تصمیم این شد که هر پنج نفر به طرف گردنهی گون پشته حرکت کنیم. با علم به این مسأله که بچهها حتماً تا الان روی گردنه نرسیدند و یا جایی داخل درّهی ناحیه هستند، امّا ما بیخبریم. از همان آغاز حرکت تا حال، هر چند دقیقه داد و فریاد میکنیم و بچهها را صدا میکنیم امّا خبری نیست. دوباره که با مجتبی صحبت میکنیم میگوید قرار است اگر تا ظهر خبری از بچهها نشد تیم دوّم پشتیبانی از گاجره در همان مسیر برنامهی بچهها، آنها را جستجو کند. همین طور هلیکوپتر ستاد بحران تهران هم در آستانهی هماهنگ شدن برای پرواز روی منطقه و کاوش است. ساعت 11 مسیرمان از درّهی ناحیه به سمت گردنهی گون پشته جدا میشود که 100 متر از رودخانه فاصله نگرفتیم که کنار گوسفندسرا یک delivery مهم به گوشی من میرسد. Sms خالی من به رامین deliver شده که این خبر بزرگی است. بلافاصله مجتبی با مجتی شادمان تماس میگیرد و شادمان خبر میدهد که همهی بچهها، سالم، روی گردنهی گون پشته هستند. برای ما، هوای آفتابی شنبه دلپذیر میشود. با فرهاد، سرپرست تماس میگیرم و جویای احوال همه و مکان حال حاضرشان میشوم. میگوید خوبیم و در حال فرود از روی یال به سمت درّه هستیم، رامین روی یالی دیگر موازی یال ما قرار دارد. خداحافظی میکنم و خوشحالم. ساعتی کنار گوسفند سرا هستم و هادی و دو مجتبی و میلاد برای رسیدن به بچهها به سمت گردنه در حال حرکت هستند. رامین تلفنی به مجتبی گفته که بچهها خسته هستند و برای همین غیر از من همه رفتند تا کمک بچهها کنند. از جایی که هستم بچهها دیده نمیشوند و آنتن موبایل هم خوب نیست. اصلاً نمیفهمم که اینجا چطور آنتن میدهد؛ داخل درّهی ناحیه که با کوه محاصره شده است. کمی بالاتر روی یال میکشم که هم خوب آنتن میدهد و هم امیدوارم بچهها را ببینم. با تهران تماس میگیرم و خبر سلامتی بچهها را به میثم و دیگران میدهم. همین طور چند sms با این خبر خوب به کسانی که سپرده بودند در صورتی که خبری شود میفرستم. حالا با مادرم تماس میگیرم. خیالش از بابت بچهها راحت میشود، امّا ازینکه میفهمد ساعت 1 امتحان دارم و به آن نمیرسم خیلی شاکی میشود. هادی هم که مثل من به امتحان نمیرسد. بعد از مادرم با صادق که صحبت میکنم به او میسپارم که با استاد برود و صحبت کند. فعلاً برایم بچهها بسیار مهمترند. با هادی تماس میگیرم و میگوید هنوز بچهها را ندیدند. پس از یکی دوبار که با فرهاد تماس میگیرم به ذهنم میآید که به جای پرسیدن این که روی چه یالی و با چه رنگی و شیبی و ... موقعیتشان را بپرسم، نقطهای که هستند را با GPS به من اعلام کنند. میفهمم که 2 یا 3 یال غربتر از یالی که روی آن هستم در حال فرود هستند. کنار گوسفند سرا بر میگردم، هادی و مجتبی ها آنجا هستند.
حوالی ساعت 12:30، اکبر را میبینیم. داستان در آغوش گرفتن و بوسیدن و اینهاست و با مجتبی و هادی حرکت میکنیم که به بقیهی بچهها که عقبتر از اکبر بودند برسیم. بچهها را میبینیم. حال همه خوب است ولی صورت همه تا حد زیادی سوخته. Sms مجتبی شادمان میرسد که "بچهها رسیدن، موضوع ختم شد.". رامین را بغل میکنم. حسابی خسته و داغون شده، ولی تیپش را حقظ کرده، گتر قرمز را با پلار قرمز set کرده و ظاهر خوشتیپی دارد. فرهاد هم خسته است امّا نه به اندازهی رامین. همه خوبند و خوشحال و با دیدن ما، روحیهی مضاعفی میگیرند. همه از ما میپرسند که تا ده چقدر راه مانده و از درّهی طولانی ناحیه خبر ندارند. کنار گوسفندسرا، ناهار مختصری میخوریم و راه میافتیم. درّهی زیبای ناحیه تمام ناشدنی مینماید و نایی دیگر برای همه نمانده. ما پنج نفر از ساعت سه صبح تقریبا مدام مشغول حرکت بودیم و خوردنی مناسب هم نداشتیم. وضع بچهها از ما هم شاید بدتر است و عاقبت ساعت 5:30 درّه به جادّه میرسد.
اردانی را که میبینیم، هم ما خوشحال میشویم هم او. ولی از دست من کمی شاکی است. در طول درّه مدام با من تماس میگرفت که کی میرسید و از آخرین باری که با او صحبت کرده بودم 1 ساعت بیشتر میگذشت که به او گفته بودم 5 دقیقه دیگر روستاییم! تا همه رسیدند و آماده شدیم حوالی ساعت 6 از ده حرکت کردیم. تا پل زنگوله تنها هادی کنار من بیدار مانده بود که اواخر او هم خوابش برد. پل زنگوله میلاد دست پختش را به رخمان کشید و با چند عدد تخم مرغ و کنسرو خوراک بادمجان میرزا قاسمی دبشی تحویلمان داد که به قول هادی در حد مرگ خوردیم. نیم ساعت بعد از ما اتوبوس بچهها به پل زنگوله رسید و نیم ساعت بعدش هم راه افتاد. ما هم ساعت 9 راه افتادیم و در راه حوالی کرج و خروجی خوزنکلا اتوبوس را دوباره دیدیم و سبقت گرفتیم. اردانی بدون اینکه بفهمد ما پشت او هستیم به ما چراغ داد تا سبقت بگیریم. خط وسط جادّه ممتد بود و هادی به گوشی اردانی زنگ زد و به او تذکّر داد. اردانی هم به وجد آمد و بوق و سوت و چراغ اتوبوس را برایمان نواخت. هادی تا کرج مقاومت کرد و نخوابید، امّا از کرج تا تهران با خودم جنگیدم که خوابم نبرد و بچهها را ساعت 11 جلوی خوابگاه طرشت پیاده کنم. میلاد هم که سر کوچهاشان پایین دانشگاه پیاده شد و نفهمیدم چطور به رختخواب رسیدم و خوابم برد.
نگارش توسط همایون در موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به مناسبت چهلمین سالگرد تاسیس گروه کوه دانشجوی شریف
آدرس :دانشگاه صنعتی شریف،ساختمان یونیون
تلفن :02166165828
پست الکترونیکی: kooh_sharif@yahoo.com
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
دوستان
آقاي منصوري
فدراسیون کوهنوردی
کوه بان
قلمرو کوهستانی ایران
انجمن کوهنوردی پلی تکنیک
انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران
انجمن کوهنوردی دانشگاه علم و صنعت
کلوپ دماوند(وبلاگ)
کوهنورد
مجله کوه
انجمن کوه نوردان ایران
گروه کوهنوردی همت شمیران
حسين سرافراز
هيئت كوهنوردي استان تهران
كلوپ دماوند (سايت)
سايت تخصصي كوهنوردي هم طناب
اسپيلت
ادامه ي لينك ها
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY