تمرین برف روز ۵ شنبه؛ ۵ دی ماه ۱۳۸۷؛ در محل ایستگاه ۵ تله کابین توچال برگزار شد!!!
این برنامه با همت واحد آموزش شورای "گروه کوه دانشجوی شریف" برگزار شد و هدف از آن، آشنایی، آموزش و باز آموزی اصول و روش های اولیه و ضروری در برنامه های زمستانه و ایجاد آمادگی جهت شرکت در این برنامه ها برای اعضای گروه بود.
در این برنامه که مربی گری آن را آقای بابک ضیاء بر عهده داشتند، شرکت کنندگان تحت نظر ایشان به تمرین روش های آموزش داده شده پرداختند.
اعضای شرکت کننده در این برنامه عبارت بودند از:
۱- نرگس السادات موسوی
۲- مرضیه کرمی
۳- زهرا سهراب پور
۴- زهره قربانی
۵- نجمه کیشانی
۶- نفیسه علی زاده
۷- فرهاد رمضان قربانی
۸- ایمان حسیبی
۹- نگار تفتی
ساعت ۹:۱۵ صبح با تله کابین به ایستگاه ۵ رسیدیم و ساعت ۱۰:۱۵ آموزش مطالب تئوری آغاز شد. ساعت ۱۱:۱۵ به تمرین صعود و فرود با استفاده از کلنگ پرداختیم. تمرین با آموزش نحوه ی استفاده از کلنگ جهت جلوگیری از سقوط (سر خوردن) در برف در ساعت ۱۲:۳۰ ادامه پیدا کرد. پس از آن با نحوه ی نصب طناب ثابت برای تراورس مسبر های دشوار یا نا مناسب و چگونگی کاربری آن آشنا شدیم. ساعت ۱۳:۵۰ به تمرین فرود در برف با طناب پرداختیم.
ساعت ۱۴:۲۰ الی ۱۴:۳۰ به برف بازی و صحبت با آقای ضیاء پیرامون فعالیت های ایشان گذشت و سپس با تله کابین به پایین برگشتیم.
آموزش مطالب تئوری تا ساعت ۱۵:۳۰ ادامه و سپس برنامه پایان یافت.
**بر خود لازم می دانم مراتب قدر دانی خویش را از آقای بابک ضیاء جهت هماهنگی ، زمانی که در اختیار ما قرار دادند و آموزه های مفید این برنامه اعلام نمایم.
* هزینه ی رفت و برگشت تا ایستگاه ۵ با تله کابین : ۸۰۰۰ تومان برای هر نفر ( دیگر تخفیف دانشجویی ندارد.)
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
تصوراتی که از غار داشتم به واقعیت پیوست!
زیبا و تاریک ، تاریک ، تاریک!
بسیار خوش گذشت ، بسیار خندیدیم و حقیقتاً لذت بردیم...
بازدید از غار کهک، با همه ی زیبایی ها و آموزه های مفیدی که برای من به همراه داشت، بار دیگر به من یاد آوری کرد که ما در برنامه هایمان تا چه حد شرایط و اصول اولیه ی یک برنامه ی حرفه ای را زیر پا می گذاریم و چقدر راحت ممکن است بدترین اتفاقات به دلیل عدم رعایت اصول ایمنی برای ما رخ دهد ...
حالا که چند روزی از اجرای برنامه گذشته و خدا را شکر، همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده است ؛ با خودم فکر می کنم :
عدم رعایت شرایط ضروری حاکم بر یک برنامه، آیا نشان از شجاعت ما دارد؟!
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
امروز مجمع عمومی سالیانه ی گروه کوه دانشجوی شریف برگزار شد... به خوبی و خوشی... یه خسته نباشید گنده! واسه مهدی کلاری که سرپرستی برگزای مجمع رو به عهده داشت... همراه تبریک به اعضای منتخب شورا برای یک سال آینده :
۱- همایون فطرس
۲- سروش طالبی
۳- مهدی کلاری
۴- نرگس موسوی
۵- فرهاد رمضانقربانی
۶- مرضیه کرمی
۷- زهرا سهراب پور
و امید به اینکه شورای خوب و گروه بهتری داشته باشیم ...
و امید به اینکه آدم های خوب تری باشیم ... آدم های مهربونتری باشیم ...
با امید به اینکه دوست تر باشیم ... کوهنورد تر باشیم ...
با امید به اینکه آگاه تر باشیم ... و ...
همیشه به دنبال یک "چرا" ی بزرگ حرکت کنیم ...
پ.ن : با انتخاب این وبلاگ در نظرسنجی سایت بلاگفا، می توانید به بالا رفتن رتبه وبلاگ در بین وبلاگ های ورزشی و آشنایی بیشتر سایرین با گروه کمک کنید!
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
بعد از کلی وقت، فکر کردن به اینکه در اون روزها چه کردیم ، می تونه خیلی زیاد ( بیشتر از هر کسی برای خودمون) لذت بخش باشه ...
حرکت به سمت علم کوه ... مسیرهایی که زیبایی مسیرمان را صد چندان خواهند کرد، در آن بالاها می بینیم ...
شوخی و خنده و باد خنک صبح زود ... خداحافظی دوستانمان که دیرتر از ما به راه خواهند افتاد ... دلم گرفت ... مثل همان وقتی که برای صعود به دماوند، دو گروه شمال شرقی و شمالی از هم جدا شدند ... مثل خیلی وقت ها که خداحافظ می گویی و اشک در چشمت می دود و دلت می گیرد ... مثل خیلی وقت ها که با بی مرامی، خداحافظی نکرده، می روی و می گذاری که بروند و بعدتر شاید دلت بگیرد ...
شوخی و خنده و ۵ دختر که در مسیری اشتباه پیش می روند!!! و مسئول فنی که آمد و با کمک بقیه ی دوستان، ما از اشتباه درآمدیم!!!
شوخی و خنده ... نگران نیستیم! کمی برف و باد خنک که دیگر نگرانی ندارد ... شوخی و خنده و ... تا وقتی حرف می زنم حالم خوب است! ... مسئول فنی که این را فهمیده، وقتی ماهیچه ی پایم می گیرد، از من می خواهد که صحبت کنم!!! و من فقط می خواهم که برگردم ... شدیداً دوست دارم که برگردم و امیدوارم که بگذارند ... "من می خوام برگردم! " ...
مسیر های سنگی را آنقدر دوست دارم که یادم می رود می خواستم برگردم ... حال و هوایمان عوض شده است ... حالا بیشتر می خواهم بروم ...
برف می آید ...
رسیده ایم پناهگاه سیاه سنگ ... می گویند تا قله کمتر از یک ساعت راه داریم!!! می دویم!!! چند قدمی قله ایستاده ایم و بوران غوغا می کند و ما اصرار داریم که حتماً عکس بگیریم!
بر می گردیم! و تازه فهمیده ایم که الکتریسیته یعنی چه! ...
خسته می شوند ... همراهانمان را می گویم ... کاش می گذاشتند ما هم کمک کنیم... کاش می توانستیم کمک کنیم ... مطمئن نیستم که بتوانم درست و حسابی کمک کنم ... وگرنه حتماً می خواستم بگذارند کمکشان کنم... بر می گردیم ...
اینجا در ماه شهریور دارد برف می بارد ... اینجا ما نگرانیم ... اینجا به هر چه دست بزنی برق می گیردت! ... اینجا من می ترسم ... یادت می آید یک بار دیگر هم گفته بودم "من می ترسم"؟ ... دالاخانی بود ...
پناهگاه سیاه سنگ ... دو نفر اینجا هستند ... دو مرد ... زودتر از ما از قله بر گشتند ... اینجا مانده اند منتظر ما تا با هم برگردیم پایین ... مسئول فنی می گوید ما در این هوا هیچ جا نمی رویم ! ... من می ترسم ... حقیقتاً می ترسم ... می خواهم برویم ... برگردیم ... برگردیم ...
عاقل ترها می گویند که باید بمانیم... نفسم بند آمده ... دارم یخ می زنم... فقط به همین فکر می کنم! دارم یخ می زنم!!! وضعیت فضای پناهگاه واقعاً عالیست!!! ۶۰ روش مختلف نشستن را امتحان میکنیم! آخرین باری که بالاخره همه یک جوری می خوابیم و مسئول فنی هم طناب کشی می کند تا سقوط نکند، ساعت ۲:۳۰ صبح است ...
حتی یک دقیقه هم نمی خوابم ... مرضیه در خواب حرف می زند و من هم جوابش را می دهم ... خوابم نمی برد... منجمد شده ام انگار!...
به کیسه خوابم فکر می کنم ... فایده ای ندارد... دارم منجمد می شوم... (نمی دانم چرا عقلمان نرسید از کوله هایمان برای گرم کردن پاهایمان استفاده کنیم؟!) ...
پاستیل می خوریم ... حلوا هم داریم! ولی پاستیل می خوریم! ...
دعا می کنم ... بلند بلند ... از آن زمان هایی است که التماس کرده ام و یقین داشته ام که کسی، چیزی، هست که می شنود ... بچه ها می خندند ... دعا می کنم ...
خدایا... تو که خوبی... تو که ما رو دوست داری... ما خوب نیستیم... می دونم ... ولی دوست داریم ... ازت می خوام صبح که بیدار می شیم برف قطع شده باشه ... آسمون صاف شده باشه ... خورشید خانوم بیدار شده باشه ... برفا چیکه چیکه بچکن ... و ما راحت برسیم به سرچال... خدایا... خدا جونم ... ازت می خوام مراقبمون باشی... خدایا ... من منتظر بهترین و زیباترین اتفاق ممکنم...
بچه ها می خندن ... من با صدای بلند دعا می کنم...
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
به دلم افتاده بود ... مثل همه ی وقت های دیگری که به دلم می افتد و می دانم که دلم راست می گوید!!! هر چند که تازگی ها زیاد حرف می زند! ( دلم را می گویم!!!) و من هم عادت کرده ام که زیاد توجهی نکنم ! به دلم افتاده بود نروم ... یعنی راستش را بخواهید یکی دو روز قبل از برنامه یک جوری بودم ... در کشاکش!!! البته انگیزه هم برای رفتن داشتم! زیاد!!! و خوب به هر حال عقل حکم کرد که بروم و من هم گفتم چشم!!! راه افتادیم برویم علم! قرار بود 7 دختر باشیم که صبح برنامه فهمیدیم صائمه نمی آید! ( صائمه هاشمی- شیمی 85) شدیم 6 دختر که عبارت بودیم از: نرگس ( نرگس موسوی - شیمی 84) ملقب به "شیخنا" پگاه (پگاه جلالی- فیزیک 83) الهه ( الهه فرشادی - صنایع 83) مرضیه ( مرضیه کرمی - برق 84) زهرا ( زهرا سهراب پور - شیمی 84) نگار ( نگار تفتی - شیمی 84) اینشون منم!!! به اضافه ی سه دوست عزیز از پسرهای گروه که قبول زحمت کرده بودند و در سمت مسئول فنی و همراه با ما بودند: آقای مسعود لبانی - آقای میثم تکلو زاده و آقای امید صحرادوست قرار شده بود که در مسیر و روز اول با پسرها که عازم هفت خوان بودند هم مسیر باشیم. فکر می کنم 7 نفر بودند اگر اشتباه نکنم... آقای تکلو زاده و آقای معافی قرار شد که با اتوبوس بیایند و بقیه ی اعضای دو تیم با ماشین دانشگاه عازم رودبارک شدیم... حس عجیبی دارم... انگار که وظیفه ای بر دوشم باشد ... انگار که دعایی پشت سرم... انگار که نگاهی دوخته شده باشد به پایم ... انگار که "باید" بروم و خوب می دانم که "باید" بروم ... هر چند که دلم راضی نباشد... هر چند که هر لحظه چیزی هرّی !!! پایین بریزد در دلم... روز خوبی است روز اول ... خوش می گذرد ... مسیر ساده و شیب ملایم و هوا خوب! واقعاً خوب است... آواز می خوانیم! شیخنا (نرگس) را به کمک می طلبیم ... و او برایمان موعظه می کند ... بایدها و نباید ها را وضع می کنیم و همین روز اولی گربه را دم حجله ... ؛ بله!!! پسرها می آیند و جلو می زنند... می نشینند ... ما می آییم و جلو می زنیم ... می نشینیم ... می آیند و جلو می زنند ... و این جریان تکرار می شود و می شود دستمایه ی شوخی و خنده و گذر ساعات روز اول ... خستگی احساس نمی کنم... انرژی با حرف زدن در من مضاعف می شود انگار ! ... احساس تازه ای هم دارم ... انگار مرضیه را تازه پیدا کرده ام ... خوشم می آید ... دیر شناختمش ... بعد از این همه وقت؟! ... خوشحالم که بیشتر با مرضیه آشنا می شوم ... و یک فکر خوب مثل یک باد ملایم از ذهنم می گذرد ... بر دلم می نشیند ... چقدر این آدم ها را دوست دارم ... تک تکشان را ... چقدر دوستشان دارم ... چقدر کوله هایمان سنگین است ... چقدر کوله هایشان سنگین است ... چقدر خوب است که همه با همیم ... حقیقتاً راضی ام!!! صدای آقای لبانی می آید که انگار محترمانه می خواهد اگر می شود کمتر حرف بزنیم!!! چه درخواست سختی!!! نه می شود روی ایشان را زمین انداخت و نه می شود حرف نزد!!! چند دقیقه ای به حرمت ایشان کمتر حرف می زنیم که حوصله مان سر می رود و روز از نو ... "شیخنا" طرف ماست و این یعنی خوب!!! پناهگاه سرچال می شود پایان روز اولمان ... پسر ها کله پاچه می خورند و ما تعجب می کنیم ... ما محافظه کارانه غذای فردایمان را آماده می کنیم و آنها می خندند... نوشابه می خورند و ما مبهوت، نگاهشان می کنیم ... و من با خودم فکر می کنم ... این کوه وقتی این آدم ها نباشند ... وقتی آدم ها نباشند... با خودم فکر می کنم ... سرچال تا همیشه صدای خنده های ما را با خود خواهد داشت ... سرچال همیشه ما را به یاد خواهد آورد ... با خود فکر می کنم ... این آدم ها را چقدر دوست دارم... خسته؟!!! ... این روزها خسته تر از آن شبم ... ادامه دارد ...
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
اوایل خرداد بود و درگیری های امتحان های پایان ترم و کلی کار نکرده و تصمیم انجام کارهای بزرگ در تابستان پیش رو ... خوب یادم هست که حال و روز چندان خوبی نداشتم و فقط می خواستم که همه چیز ( هر چه که هست!) هر چه می شود زودتر تمام شود ... خوب یادم هست... این جلسات کمیته فنی هم عالمی دارد ... هر روز که می گذشت ... این را بیشتر می فهمیدم ... برنامه ریزی برای علم ... برنامه ریزی برای گرفتن مسئولیت فنی... گاهی دوست داری خودت را "فقط" به خودت ثابت کنی... دوست داری مطمئن شوی ... برنامه ریزی می کنم ... روزی اینقدر می دوم ... روزی اینقدر نرمش... هفته ای 2 روز تمرین سنگ ... هفته ای 1 روز کوه! ... بیشتر از این هم نه!!! کلاس های این ور و آن ور و کلی کار و کتاب و این حرف ها... وقت برای بیشتر از این نخواهم داشت... برنامه ریزی می کنم ... انگیزه ... انگیزه ... عجب موجود غریبی است این انگیزه ... وقتی باور کند که لازمش داری ... می آید... فقط باید باور کند که لازمش داری ... انگیزه ... خداییش برایم مهم است ... فکر می کردم برایمان مهم است ... می روم جلسه ی کمیته فنی ... تقریباً خودم را سنگ روی یخ می کنم بس که می گویم چرا نباید بریم علم؟! ... آخه ما کلی زحمت کشیدیم ... کلی کار کردیم ... می خوایم بریم... این مهم نیست؟! ... حرف های جالبی شنیده می شه... ریسک ... خطر ریزش سنگ ... خطر دست و پا شکستگی ... شوخی می کنید؟!!! .... حتماً دارید شوخی می کنید! ... بچه هم که بودم با این حرف ها گول نمی خوردم! ( این را در دلم می گویم.) سیاه کمان تصویب می شود ... من مطمئنم که نمی روم ... گروه دیگری در برنامه ی تابستانه اش روی تاریخ برنامه ی گروه، علم دارد! مطمئنم که با آنها خواهم رفت ... می گویم و نمی گویم... انگیزه ... انگیزه ... تعجب می کنم از اطرافیانم ... البته بار اولی نیست که تعجب می کنم ... بعضی ها بعد از چند وقت اعتراض می کنند که : "یعنی چی؟!" " ما قرار بود بریم علم از مسیر سیاه سنگ ها" ... دوباره بحث را به جلسه ی کمیته فنی می کشانند ... بحث می کنیم ... می پذیرند ...می رویم علم... از مسیر سیاه سنگ ها... کاش آدم ها برای هم ارزشی ... رفاقتی ... محبتی... دلم می گیرد ... دوستشان دارم ... بچه های گروه را می گویم... ادامه دارد...
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
برای آمدن و اینجا نیز!!!! نوشتن ؛خیلی وقت بود که مشتاق بودم... دوستان که استقبال می کنن، آدم احساس دیده شدن بهش دست می ده!!!! ( برای اطلاعات بیشتر، صبر کنید!!!)
اجازه ی بیراه رفتن به خودم نمی دم! بیراهه ها!!!! را جای دیگری می نویسم!
فعلاْ از خاطرات علم کوه شروع می کنم! خدا آخر و عاقبتش را ختم به خیر بگرداند!!!
....
و اما علم کوه! ...
منتظر باشید! می گم!
نگارش توسط نگار در موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به مناسبت چهلمین سالگرد تاسیس گروه کوه دانشجوی شریف
آدرس :دانشگاه صنعتی شریف،ساختمان یونیون
تلفن :02166165828
پست الکترونیکی: kooh_sharif@yahoo.com
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
دوستان
آقاي منصوري
فدراسیون کوهنوردی
کوه بان
قلمرو کوهستانی ایران
انجمن کوهنوردی پلی تکنیک
انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران
انجمن کوهنوردی دانشگاه علم و صنعت
کلوپ دماوند(وبلاگ)
کوهنورد
مجله کوه
انجمن کوه نوردان ایران
گروه کوهنوردی همت شمیران
حسين سرافراز
هيئت كوهنوردي استان تهران
كلوپ دماوند (سايت)
سايت تخصصي كوهنوردي هم طناب
اسپيلت
ادامه ي لينك ها
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY